انتخابات امريکا مثل يک مسابقه فوتبال

پروفسور سيد حميد مولانا استاد روابط بين الملل دانشگاه «امريكن» در واشنگتن آمريكاست. نام وى با دو تن از سرشناس ترين اساتيد بين المللى اين رشته قرين است: «هربرت شيلر» و پس از او «جرج گردنر».

در دهه ۱۹۵۰ و اوايل دهه ۱۹۶۰ رشته ارتباطات در حالى مرحله «باديه نشينى» را طى مى كرد كه حتى در دانشگاه هاى اروپا نيز اثرى از آن نبود. استادان و پژوهشگران علوم انسانى و اجتماعى از رشته هاى مختلف به اين رشته كوچ مى كردند و دوباره به كار اصلى خود بازمى گشتند.«هارولد لاسول» از دانشگاه شيكاگو و دانشگاه نل كه رشته اصلى اش علوم سياسى و حقوق بود. «پاول لازار سفلد» استاد جامعه شناسى دانشگاه كلمبيا، «كورت لوين» استاد روانشناسى دانشگاه «ايوا»، «كارل دويچ» استاد رشته منطقه شناسى بين المللى دانشگاه هاروارد، «كنت بولدينگ» از دانشگاه دنور، «دانيل لرنر» و «ايتال دوسولوپول» از دانشگاه ام.آى. تى در رشته توسعه سياسى و ‎... همگى افرادى بودند كه به ارتباطات بين المللى روى آورده بودند اما هنوز براى اين رشته محل سكونتى وجود نداشت تا آن كه مولانا وارد صحنه شد:

«بين سال هاى ۱۹۶۵ تا ۱۹۶۷ كه در دانشگاه «شيكاگو» و «تنسى» تدريس مى كردم، در احداث دروس رشته «ارتباطات بين المللى و جهانى» اين دو دانشگاه شركت داشتم، ولى «برنامه مطالعات عالى ارتباطات بين المللى و جهانى» دانشگاه امريكن در پايتخت آمريكا ـ واشنگتن ـ و در دانشكده خدمات بين المللى آن مؤسسه را در پائيز ۱۹۶۸ تأسيس كردم و بدين ترتيب شالوده اين رشته در آمريكا رسماً ريخته شد.»او در تمام اين سال ها رياست اين بخش را به عهده داشته است. اين بخش هم اكنون يكصد استاد تمام وقت و دو هزار دانشجو در مقاطع ليسانس، فوق ليسانس و دكترا دارد و بزرگترين مركز مطالعاتى در اين رشته است.وى بين سال هاى ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۸ به عنوان رئيس «انجمن بين المللى پژوهش در علوم ارتباطات و رسانه ها» معرفى شد سازمانى كلان كه ۴۰ سال قدمت داشته و مركز اصلى پژوهشگران جهانى رشته هاى ارتباطى و اطلاعاتى به شمار مى رود و داراى دو هزار عضو حقيقى و حقوقى از سراسر جهان است و از سوى سازمان ملل و يونسكو به عنوان سازمان جهانى غيردولتى اين رشته شناخته مى شود.دانشگاه امريكن در تجليل از مقام علمى وى جايزه ويژه اى به نام «جايزه مولانا» را در رشته ارتباطات قرار داده كه نخستين آن به دكتر جيمز باوند ـ پژوهشگر رشته مخابرات و انرژى بانك جهانى- اعطا شد.گفت وگوى ما با حميد مولانا درباره ساختار سياسى ايالات متحده را در ادامه بخوانيد:


جناب پروفسور! به عنوان سؤال نخست بفرماييد چه ايدئولوژى هايى در عرصه سياسى آمريكا حاضرند و از چه طريقى اين ايدئولوژى ها خود را در صحنه سياسى به ظهور مى رسانند؟ درواقع نسبت ايدئولوژى هاى گوناگون با ساختار سياسى آمريكا چگونه است؟
سيستم سياسى آمريكا در حقيقت نظامى يك حزبى است با دو جناح كه يك جناح به «حزب جمهوريخواه» موسوم است و جناح ديگر «حزب دموكرات» ناميده مى شود. به عبارت ديگر اين دو حزب به ايدئولوژى واحدى معتقدند و تفاوت هاى آنها ايدئولوژيك نيست. هردوى اين احزاب از ايدئولوژى سرمايه دارى آمريكايى حمايت مى كنند و هر دوى آنها، ليبراليزم غربى را با همه لوازم آن پذيرفته اند. تفاوت اين دو حزب در دو نقطه است:
يكى اختلاف در مسائل داخلى آمريكا مانند برنامه ريزى، رفاه، بهداشت، آموزش و پرورش و حدود نقش ايالات و نيز دولت مركزى در آموزش و پرورش و ‎... و ديگرى اختلاف در مسائل مربوط به سياست خارجى است اما در نقطه دوم اختلاف ها بسيار كم رنگ تر و ظريف تر است. در اين نقطه اختلاف سليقه به مديريت اصولى ثابت برمى گردد و هيچ يك از دو حزب اصول را در اين نقطه به چالش نمى كشند. به عنوان مثال هر دو حزب جمهوريخواه و دموكرات در تمام مدت پس از جنگ جهانى دوم تا فروپاشى شوروى، اصل جنگ سرد را به عنوان يكى از اصول اساسى سياست خارجى ايالات متحده پذيرفته بودند و هم اكنون پس از فروپاشى شوروى نيز هر دو حزب اصل برترى و سلطه آمريكا بر همه جهان را به زبان هاى مختلف قبول دارند. تفاوت ها تنها به مديريت اين اصول مربوط است. اين دو در اصل هيچ فرقى با هم ندارند. يك ذره هم تفاوت ندارند. اين حرف از روى مطالعات علمى است و حدس نيست.

پس اين رقابت شديد انتخاباتى كه دوره جديد آن را هم پيش رو داريم چيست؟
اين انتخابات آمريكا كه هر روز هم بيش از روز قبل داغ مى شود بيشتر از لذت تماشاى يك مسابقه است و به علاوه اين كه چون آمريكا قدرت بزرگى است هر اتفاقى كه در آنجا روى مى دهد، تيتر مى شود اما خود موضوع انتخابات فى نفسه موضوع مهمى نيست. الان به نظر مى رسد كه يك خانم يعنى هيلارى كلينتون براى نخستين بار كانديداى رياست جمهورى آمريكاست و يك سياهپوست آفريقايى تبار به نام باراك اوباما هم در ميدان هست و به علاوه يك سناتور شناخته شده يعنى مك كين هم از طرف جمهوريخواهان در رقابت ها شركت دارد. در ظاهر امر اين ها با هم تفاوت زيادى دارند يكى زن است ديگرى از اقليت هاى نژادى و ديگرى سناتورى با زمينه آنگلو ساكسون و اروپايى است. اما اين تنها ظاهر ماجراست. آنها به لحاظ فكرى هيچ فرقى با يكديگر ندارند و تفاوت آنها فقط در نحوه مديريت است. يعنى هر سه نفر به برترى و سلطه آمريكا به مثابه تنها قطب قدرت جهان اعتقاد دارند اما يكى معتقد است كه قشون آمريكا با وضعى كه در عراق پيدا كرده ظرف ۶ ماه يا ۱۲ ماه از عراق خارج شود اما ديگرى بهتر مى بيند كه نظاميان را در عراق نگه دارد. در مسائل داخلى هم هيچگاه اصول را زير سؤال نمى برند. رقابت آنها بيشتر مربوط به مديريت چهار موضوع است كه درباره آنها به مردم قول هايى مى دهند كه گاهى عمل مى كنند و گاهى هم نمى كنند: 1- ماليات، اين كه ماليات كمتر يا زيادتر باشد و نحوه دريافت چگونه باشد، كدام طبقه ماليات بيشترى بدهد و. 2- بهداشت، اين كه آيا بهداشت ملى باشد يا نه و آيا بايد بخش بهداشت خصوصى باشد يا عمومى ۳- مسائل رفاهى مانند مسائل مربوط به حمل و نقل و راه ها و ۴- مسئله آموزش و پرورش اما هيچ يك از دو حزب هيچ اعتقادى به تغييرات زيرساختى در نهادها و يا تغيير در اساس نظام اقتصادى ندارند و اين موضوعات در رقابت انتخاباتى نقشى بازى نمى كنند؛ زيرا دو حزب به لحاظ ايدئولوژى يكسانند به عبارت بهتر هيچ كدام از دو حزب نظام آمريكا را زير سؤال نمى برد و به قانون اساسى آمريكا هم خدشه اى وارد نمى كند و اختلاف درباره اجراى برنامه هاست.

با اين حساب نقش دانشگاه ها و بويژه جريان هاى فكرى متفاوت علوم انسانى در فضاى سياسى آمريكا چه مى شود؟ آيا شما معتقديد كه جريان هاى علمى دانشگاه ها اثرى بر فضاى سياسى آمريكا ندارد و به كلى بى تأثير بر آن است؟
دانشگاه ها در آمريكا نقشى كه دانشگاه و دانشجو در ايران و برخى كشورهاى ديگر دارد را ندارند. در اين باره تنها يك استثنا وجود دارد و آن هم دهه ۱۹۶۰ ميلادى مطابق با ۱۳۴۰ هجرى شمسى است كه دانشجويان آمريكايى پس از حدود،۵۰ ۶۰ سال سكون اجتماعى، جنبشى ايجاد كردند و با همراهى سياهپوست ها نهضتى به راه انداختند.

آيا اين جنبش تحت تأثير جنبش هاى دانشجويى ۱۹۶۸ فرانسه بود؟
نه! اين جنبش در اصل نهضتى بود كه اوايل ۱۳۴۰ در خود آمريكا به وجود آمد و منبع آن در وهله اول سياهپوست هايى بودند كه آزادى هاى مدنى خود را دنبال مى كردند و همان گونه كه مى دانيد رهبر آنها مارتين لوتركينگ بود كه بعدها ترور شد. در آن زمان تبعيض هاى نژادى زياد بود و اين نهضت براى احقاق حقوق مدنى سياهان به وقوع پيوست اما از آنجا كه ۱۹۶۰ سال سخت و بدى براى آمريكا بود، دانشجويان نيز به سياهان پيوستند و حتى نظام آمريكا را زير سؤال بردند. در اين اثنا نارضايتى كارگران هم مزيد بر علت شد. به موازات اين جنبش در اروپا هم از همين قبيل نهضت ها روى داد. يكى در چكسلواكى سابق كه خواستار خروج از سلطه شوروى بودند و نهايتاً موفق نشدند و در آخر تانك هاى شوروى در سال ۱۹۶۸ حركت كردند و پراگ را تصرف كردند. همزمان با اين واقعه در فرانسه تحت حكومت ژنرال دوگل كارگران و دانشجويان عليه دولت شوريدند. من اين وقايع را به خوبى در خاطر دارم زيرا من آن موقع در واشنگتن و نيويورك بودم و بعد به اروپا رفتم. به پراگ و سپس تابستان همان سال به پاريس رفتم. سال ۱۹۶۸ هم در اروپا و هم در آمريكا سالى پرآشوب بود. در حوالى همان سال اتفاقات مهم ديگرى نيز روى داد: مارتين لوتركينگ ترور شد و باب كندى، برادر جان اف كندى، كانديداى رياست جمهورى شده بود، اما او را هم ترور كردند در حالى كه بيش از ۵ سال از ترور جان كندى نمى گذشت. اين واقعه منجر به شورش هاى زيادى در شهرهاى مختلف آمريكا شد. در همين زمان آمريكايى ها در جنگ ويتنام عقب نشينى كرده بودند و در حال شكست بودند.از اين سال هاى عجيب كه بگذريم هرچند جريانات فكرى آمريكا در سياست تأثيرگذار است اما اين تأثيرگذارى با اروپا و نيز كشور ما قابل قياس نيست. بويژه در ۲۰ سال گذشته با محدوديت هايى كه در آمريكا به وجود آمد، اساتيد دانشگاه كمتر در تغيير وضع سياسى و اجتماعى آمريكا مؤثر بوده اند.در آمريكا استادان به لحاظ سياسى اهميتى كه در اروپا و ديگر جاها دارند را ندارند. سياست روزانه آمريكا تحت تأثير سه گروه رقم مى خورد: يكم، دولتمردان و احزاب، دوم روزنامه نگاران و دلال هاى سياسى يا به اصطلاح كارشناسان كه حتى به درجه دانشگاهى هم نرسيده اند اما وسط ماجرا هستند و ديده بانى كرده و اطلاعات را براى نظام فيلتر مى كنند و سوم وكلاى دادگسترى و شركت هاى بزرگ.

چرا وكلاى دادگسترى و شركت هاى بزرگ را در يك دسته مى گنجانيد؟
در اجتماع آمريكا، وكلا وضع منحصر به فردى دارند. جمعيت نسبى حقوقدانان يا وكلا در آمريكا از تمام كشورهاى ديگر جهان بيشتر است. جمعيت حقوقدانان در آمريكا بيش از جمعيت مهندسين آنجاست و از جمعيت استادان آمريكا هم بيشتر است. زيرا نظام آمريكا نظامى سرمايه دارى است كه روى قواعد بخصوصى به صورتى بسيار ظريف بنيان شده و هميشه اختلافات هست كه اين اختلافات بايد حل و فصل بشود. درآمد وكلا هم وابسته به اين اختلاف ها و رفع آنهاست. اساساً آمريكا يك جامعه اختلافى و حل و فصل اختلاف است. وكلاى دادگسترى در سياست دستى قوى دارند. اغلب نمايندگان كنگره آمريكا حقوقدان هستند. اين مربوط به ماهيت جامعه آمريكاست. منازعه و بحث جزو لاينفك جامعه آمريكاست. از سوى ديگر آرامش امپراتورى آمريكا نيز وابسته به قوانينى است كه آن را تأمين كند.
آمريكا كشورى قديمى نيست كه نظم در آن براساس سنتها باشد بلكه نظم درچنين جامعه اى كاملاً وابسته به مقررات است. اين مقررات است كه حكومت مى كند و نه سنتها. در ايران اغلب منازعات در خود خانواده ها و بين خود طرفين حل مى شود، به دادگاه نمى رويم و بخشش نيز نقش مهمى دارد. در حالى كه آمريكا اين طور نيست. آمريكا از آغاز براساس منفعت افراد و شايد بتوان گفت طمع شكل گرفته است. اصلاً يكى از روش هاى درآمد در آمريكا شكايت كردن از ديگران است و در اين ميان هم شاكى و هم وكيل پولى به جيب مى زنند به اين ترتيب دادگاه ها در آمريكا جزئى از نظام اجراى عدالت نيستند بلكه قسمتى از جريان پولى و اقتصادى ايالات متحده به شمار مى روند. در واقع مسئله اجراى عدالت نيست بلكه مسئله رقابت براى بردن پولى است كه در جريان اين مسابقه وسط گذاشته شده است.

دراين ميان آيا رسانه ها نمى توانند نقشى آگاهى بخش براى مردم شركت كننده در انتخابات داشته باشند؟ آيا رسانه هاى آزاد توانايى آن را ندارند كه به نفع مردم در نتيجه انتخابات اثرگذار باشند؟ به عبارت بهتر آيا رسانه ها نمى توانند حامل نظرات نخبگان دانشگاهى مجراى ظهور سياسى جريانات فكرى دانشگاه ها باشند؟
انتخابات در عالم مدرن در كشورهاى جديد با دموكراسى يونان باستان با آن جمعيت محدود تفاوت زيادى دارد. دموكراسى امروز غرب كه در قرن ۱۷ اروپا و انگلستان ريشه دارد، دموكراسى يونان باستان نيست. ميراث دموكراسى در اروپا كه در آمريكا به نهايت خودش رسيده دموكراسى آليگارشى و كنترل شده توسط يك گروه براى مديريت تمام مردم است. دموكراسى آن گونه كه مردم و دانشجويان از طريق كتاب هاى درسى مى آموزند برابر با مشاركت مردم در سرنوشت شان است، اما در عصر مدرن چنين چيزى اصلاً وجود ندارد. زيرا از زمانى كه سرمايه دارى و انقلاب صنعتى شروع شد، جمعيت زياد شد و سازمانها پيچيدگى پيدا كرد، رسانه ها موظف شدند تا چه عامدانه و چه تحت تأثير ماهيت بنيادين شان اطلاعات را فيلتر كنند و اطلاعاتى را كه نظام فكر مى كند كه مردم بايد داشته باشد به آنها برسانند. مردم آمريكا اغلب اطلاعاتشان را از رسانه ها به دست مى آورند و رسانه ها هم چه از جنبه اقتصادى و چه از جنبه سياسى و اجتماعى تحت اداره همان گروه خاص است.
به اين ترتيب رسانه ها تبديل به ديوارهايى مى شوندكه ميان رأى دهندگان و انتخاب شوندگان واقع مى شوند. در دنياى امروز كانديداها و سياستمداران در دسترس مردم نيستند، بلكه آنچه در دسترس مردم است تصاوير آنهاست، تصاويرى كه از طريق رسانه ها ترسيم مى شود؛ بنابراين انتخابات به يك بازى جذاب تبديل مى شود. در آمريكا انتخابات يك مسابقه است مثل فوتبال كه تماشاى آن براى مردم جالب است. آنها از تماشاى اين مسابقه لذت مى برند. شبكه هاى تلويزيونى آمريكا نحوه ارائه خبر، نحوه صحبت درباره فعاليت كانديداها و ‎... طورى به مردم ارائه مى شودكه انگار كارشناسان فوتبال در حال بررسى يك مسابقه جذاب هستند: اين كه چه كسى گل زد و چه كسى نزد، اين كه اشتباهات چه تأثيرى در برد و باخت گذاشت، اينكه چه كسى خواهد برد، بحث درباره نام آدمها يا اين كه چگونه موهايى دارند و.‎/.مطلب اخير منحصر به آمريكا نيست، در دنياى مدرن امروز انتخابات اين گونه است اما در آمريكا اين امر به نهايت خود رسيده است.

در صورت امكان كمى درباره نحوه برگزارى انتخابات در آمريكا صحبت كنيد.
انتخابات رياست جمهورى آمريكا اول هفته نوامبر است يعنى اول پائيز. اما همين حالا كه ما اينجا نشسته ايم يكى از دو نفر نهايى كه بايد مورد رأى گيرى واقع شود معلوم شده كه مك كين است. نفر ديگر هم در چند هفته آينده يا نهايتاً تابستان يعنى ۴ ماه قبل از انتخابات معلوم خواهد شد. يعنى از حداقل ۴ ماه قبل براى مردم تصميم گيرى شده است كه چه كسانى را انتخاب كنند. تعداد اين افراد هم سه نفر و چهار نفر و پنج نفر هم نيست، دو نفر است.

نحوه انتخاب اين دو نفر چگونه است؟
اين دو نفر از طريق احزاب و نه از طريق مردم انتخاب مى شوند. انتخابات هاى ايالتى انتخابات درون احزاب است و كسى كه جزو حزب نباشد نمى تواند در آن شركت كند.نكته مهم اين كه در انتخابات مقدماتى ايالات نه تنها رأى گيرى تنها از ميان اعضاى حزب صورت مى گيرد (و البته بنا به قوانين در برخى ايالات عده محدود ديگرى هم اجازه رأى دادن دارند) بلكه بيش از ۳ تا ۱۰ درصد مردم در اين انتخاب شركت ندارند.

چه تعدادى از مردم در آمريكا عضو يكى از دو حزب هستند؟
امروز در آمريكا كمتر از ۴۰ درصد مردم عضو اين احزابند اما آنچنان اين دو حزب در سياست آمريكا حكومت مى كنند كه همه مابقى مردم بايد از آنها تبعيت كنند و در طول تاريخ آمريكا هيچ كس خارج از اين دو حزب به رياست جمهورى نرسيده است. علاوه بر اين بايد دانست كه در آمريكا مردم مستقيماً رئيس جمهور را انتخاب نمى كنند بلكه رأى هر كس به يكى از دو كانديدا نمادين است. رأى دهندگان با نوشتن نام هريك از دو كانديدا درواقع به حزب او رأى مى دهند به طورى كه با برنده شدن هر كانديدا در هر يك از ايالات حزب او به نسبت سهميه ويژه اى كه مطابق قانون براى آن ايالت تعيين شده نمايندگانى را انتخاب مى كند. همين نمايندگان هستند كه در نهايت درباره اين كه چه كسى رئيس جمهور بشود تصميم مى گيرند. بارها رخ داده است كه رأى مردم به يكى از دو كانديدا بيشتر بوده اما نمايندگان آنها طى اتفاقات بعدى طرف مقابل را انتخاب كرده اند كه مورد آخر هفت سال پيش در رقابت ميان بوش و ال گور اتفاق افتاد. مردم سراسر آمريكا ۵۱ درصد به ال گور و ۴۹ درصد به بوش رأى داده بودند. اما سهميه بندى نمايندگان ايالات باعث شد تا تعداد نمايندگان دو طرف برابر شود. در اين زمان برادر جورج بوش فرماندار فلوريدا بود. او با اظهار نفوذ خود تعدادى از آرا را باطل اعلام كرد و منجر به آن شد كه تعداد آراى بوش در فلوريدا از آراى رقيبش بيشتر شود.ال گور در اين باره شكايتى طرح كرد و موضوع شكايت به ديوان عالى آمريكا كشيده شد. اما از آنجا كه حزب جمهورى خواه تعداد قضات بيشترى درديوان عالى داشت، بوش توانست رأى ديوان عالى را به نفع خود بگيرد و در نتيجه بوش برنده انتخابات شد.

جناب دكتر! تحول خواهى مردم در آمريكا درچه حدى است؟ آيا ممكن است كه ما شاهد تغييرى اساسى در ساختار يا نگرش هاى آمريكا در انتخابات پيش رو باشيم؟
به هيچوجه! هيچكدام از اين سه نفر اصول اساسى آمريكا را مورد چالش قرار نداده اند، آنها هيچ يك از اصول سياست خارجى آمريكا را تغيير نخواهند داد. تنها تفاوت خانم كلينتون و آقاى اوباما درباره ايران اين است كه اوباما مى گويد كه بدون قيد و شرط حاضر است با دولت ايران و آقاى احمدى نژاد صحبت كنند. اما ديگرى مذاكرات را منوط به برآورده شدن شرايطى مى داند. اينها مسائل حاشيه اى است. اما در اصول اختلافى نيست. به همين دليل معلوم نيست كه اينگونه انتخابات آمريكا را نجات بدهد. من مى خواهم موضوع ديگرى را هم مورد تأكيد قرار دهم. اگر اينها از عناصر وفادار هيأت حاكمه آمريكا نبودند اصلاً اجازه داده نمى شد كه تا اينجا بالا بيايند و هركدام هم كه رأى بياورد بايد در چارچوب سيستم فعاليت كند. البته شخصيت هر يك بر سياستها مؤثر است اما نبايد گمان كرد كه آمريكا تنها روى محور رئيس جمهور مى چرخد؛ پشت رئيس جمهور دستگاه نامرئى اى وجود دارد كه شما نمى توانيد آن را ببينيد. اگر اين دستگاه نامرئى وجود نداشت، آمريكا در زمان بوش حتى ممكن بود از هم بپاشد.بوش اصلاً نمى تواند هيچ چيز را اداره كند.

آقاى پروفسور مولانا! ما به عنوان كشورى كه چالش هاى جدى و بلندمدتى با كشور آمريكا داشته ايم چگونه بايد در برابر اين تغييرات واكنش نشان بدهيم؟
سه نكته بسيار مهم در اين باره وجود دارد:
1- ما بايد فهم و اطلاع دقيقى از جامعه و بويژه نظام سياسى آمريكا داشته باشيم. اين اطلاع وفهم نبايد حاصل رسانه ها باشد و نه حتى محصول كتاب هاى درسى معمولى. ما بايد سيستم را بشناسيم و از كسانى كه از نزديك تجربه داشتند استفاده كنيم. اين براى ما خيلى مهم است وگرنه بدون اطلاعات درست، تبديل به زندان تعصبات و اطلاعات سطحى خودمان خواهيم شد.
2- ما بايد خودمان را بررسى و آماده كنيم. نبايد تنها به اين فكر كنيم كه آنها چه رفتارى در قبال ما خواهند داشت آنها كارى را با ما خواهند كرد كه متناسب با توانمندى ها، ظرفيت ها و رفتارهاى ما باشد. اين دو خيلى مهم تر از اين است كه اوباما رأى بياورد يا ديگرى. اين اصلاً اهميت ندارد. من در سفر اخيرم شانس ملاقات با اوباما را هم داشتم. او براى سخنرانى به دانشگاه ما آمده بود و من توانستم با او بنشينم و صحبت كنم. اوباما نه كندى آمريكاست و نه گورباچف شوروى! ما ايرانى ها گاهى دچار خيالات مى شويم.
۳- توجه به تغييرات ديگر كشورهاى دنيا از جمله آمريكاست. اما آنچنانكه من از مطبوعات مى بينم ما هميشه مى پرسيم انتخاب چه كسى براى ما خوب است. در حالى كه بايد به خودمان توجه كنيم. پرسش اول بايد اين باشد كه «آيا ما خودمان براى خودمان خوب هستيم؟». اين همان پرسشى است كه طرح نمى شود.


منبع: ايران
گفتگو از علي عبدحق

تاریخ: پنجشنبه ۱۵/۱/۱۳۸۷ ساعت: ۴۲ ۰۳ مصادف با: April 3, 2008 شماره خبر: 000390